تبليغاتX
گلچین

یادگرفته ام که:

1- با"احمق" بحث نکنم وبگذارم دردنیای احمقانه ی خویش خوشبخت زندگی کند.

2- با"وقیح" جدل نکنم چون چیزی برای ازدست دادن ندارد وروحم راتباه میسازد.

3- از"حسود" دوری کنم چون حتی اگردنیاراهم به او تقدیم کنم بازهم ازمن بیزارخواهدبود.

4-  "تنهایی" را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم...

منبع :  http://mehditalaei.blogfa.com/

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 12:5  توسط افسانه - خ | 

مغازه داري روي شيشه مغازه اش اطلاعيه اي به اين مضمون نصب كرده بود "توله هاي فروشي". نصب اين اطلاعيه ها بهترين روش براي جلب مشتري، بخصوص مشتريان نوجوان است، به همين خاطر خيلي بعيد بنظر نمي رسيد وقتي پسركي در زير همين اطلاعيه هويدا شد و بعد از چند لحظه مكث وارد مغازه شد و پرسيد: "قيمت توله ها چنده؟"
مغازه دار پاسخ داد: "هر جا كه بري قيمتشون از 30 تا 50 دلاره."
پسر كوچك دست تو جيبش كرد و مقداري پول خرد بيرون آورد و گفت: من 2 دلار و سي و هفت سنت دارم. مي توانم يه نگاهي به توله ها بيندازم؟
صاحب مغازه پس از لبخندي سوت زد. با صداي سوت، يك سگ ماده با پنج توله فسقلي اش كه بيشتر شبيه توپ هاي پشمي كوچولو بودند، پشت سر هم از لانه شان بيرون آمدند و توي مغازه براه افتادند. يكي از توله ها به طور محسوسي مي لنگيد و از بقيه توله ها عقب مي افتاد. پسر كوچولو بلافاصله به آن توله لنگ كه عقب مانده بود اشاره كرد و پرسيد:
"اون توله هه چشه؟"
صاحب مغازه توضيح داد كه دامپزشك بعد از معاينه اظهار كرده كه آن توله فاقد حفره مفصل ران است و به همين خاطر تا آخر عمر خواهد لنگيد. پسر كوچولو هيجان زده گفت:
"من همون توله رو مي خرم."
صاحب مغازه پاسخ داد:
"نه، بهتره كه اونو انتخاب نكني. تازه اگر واقعاً اونو مي خواي، حاضرم كه همين جوري بدمش به تو."
پسر كوچولو با شنيدن اين حرف منقلب شد. او مستقيم به چشمان مغازه دار نگريست و در حالي كه با تكان دادن انگشت سبابه روي حرفش تاكيد مي كرد، گفت:
"من نمي خوام كه شما اونو همين جوري به من بديد. اون توله هه به همان اندازه توله هاي ديگه ارزش داره و من كل قيمتشو به شما پرداخت خواهم كرد. در واقع، دو دولار و سي و هفت سنت شو همين الان نقدي مي دم و بقيه شو هر ماه پنجاه سنت، تا اين كه كل قيمتشو پرداخت كنم."
مغازه دار بلافاصله گفت: "شما بهترهً اين توله رو نخريد، چون اون هيچوقت قادر به دويدن و پريدن و بازي كردن با شما نخواهد بود."
پسرك با شنيدن اين حرف خم شد، با دو دست لبه شلوارش را گرفت و آن را بالا كشيد. پاي چپش را كه بدجوري پيچ خورده بود و به وسيله تسمه اي فلزي محكم نگهداشته شده بود، به مغازه دار نشان داد و در حالي كه به او مي نگريست، به نرمي گفت:
"مي بينيد، من خودم هم نمي توانم خوب بدوم، اين توله هم به كسي نياز داره كه وضع و حالشو خوب درك كنه!"

 

منبع:روزنه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 16:16  توسط افسانه - خ | 
مقايسه دو روش در حل مسئله......

هنگامي كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد، با مشكل كوچكي روبرو شد. آن‌ها دريافتند كه خودكارهاي موجود در فضاي بدون جاذبه كار نمي‌كنند (جوهر خودكار به سمت پايين جريان نمي‌يابد و روي سطح كاغذ نمي‌ريزد)
براي حل اين مشكل آن‌ها شركت مشاورين آندرسون را انتخاب كردند.
تحقيقات بيش از يك دهه طول كشيد، 12 ميليون دلار صرف شد و در نهايت آن‌ها خودكاري طراحي كردند كه در محيط بدون جاذبه مي‌نوشت، زير آب كار مي‌كرد، روي هر سطحي حتي كريستال مي‌نوشت، و از دماي زير صفر تا 300 درجه سانتيگراد كار مي‌كرد !!!

اما روس‌ها راه حل ساده‌تري داشتند: آن‌ها از مداد استفاده كردند !

نتيجه :
اين داستان مصداقي براي مقايسه دو روش در حل مسئله است :

1. تمركز روي مشكل ( نوشتن در فضا ! )
2. يا تمركز روي راه حل (نوشتن در فضا با خودكار !!!) 

 

منبع: گروه مارشال مدرن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 10:57  توسط افسانه - خ | 

تمام جغرافیای قلبم را می شناسم. کوههای بلندش را ، دره های عمیقش را، جنگل های فشرده و تو در تویش را و دریاهای ژرف و آبی اش را …

اگر نقشه کشی بلد بودم بی شک بهترین نقشه ها را می کشیدم. ازین سرزمینی که درون من است. نقطه به نقطه اش را بی هیچ اشتباه!

کوههای بلند مهربانی اش را می شناسم ، دره های سیاهش را، رودهای عشقی که به هر سو روان است و جنگل فشرده شک را که از انبوه درختان سر به فلک کشیده پرسش های بی پایان بوجود آمده است.

همه را می شناسم.... همه را می بینم.... هر اتفاقی که می افتد آگاهم....

اما خیلی بد است که آدم زمین قلبش را وجب به وجب بشناسد اما نتواند جلوی زمین لرزه را بگیرد!...می بینم که ابرهای باران زا می آیند ، می بارند و می روند . سیلاب ها را می بینم که بر زمین دلم جاری می شوند… اما راهی نمی شناسم که راه بر سیلاب ها ببندم. وقتی برف عشق می بارد می دانم که همه جا یخ خواهد زد، منجمد خواهد شد و راه را بر پویایی رودبارهای کوچک خواهد بست …

اما … در بارش این برف، در روان شدن سیلاب، در لرزش زمین…ناچارم ناچار!

این اتفاقها که می افتد خارج از گستره توانایی من است… آگاهی من آمدنشان را پیش بینی می کند اما جلوی رخ دادنشان را نمی گیرد… این آگاهی تنها رنجم می دهد.

چرا که می دانم…می دانم که چه ها در سرزمین دلم خواهند کرد و من در برابرشان جز "نگریستن" چاره ای ندارم!

در جست و جوی توانی هستم که "پیش آمد" ها را به چنگ آرد. که ابر و باران را در درونم به فرمان آرد… نگذارد که سیلاب هر کجا را که خواست با خود ببرد و زمین لرزه هر دم که خواست بناهای روشن قلبم را فرو ریزد…

در جست و جوی آن "نیرو" هستم ، آن "توان"، آن "قدرتی " که باز می دارد و جلوی ویرانی را می گیرد. چیزی فراتر از بینش… فراتر از دانستن، فراتر از آگاهی …

جغرافیای قلبم را خوب می شناسم… پیر و بلد این راهم!...

سپری می خواهم که در برم گیرد و سرزمین قلبم را از گزند "آمدنی های ناگهان" در امان نگه دارد. سرچشمه ای که رویین تنم کند.

این " نیرو " را ، این "توان" را، این "سپر"را، این "سرچشمه " را نمی شناسم!

هنوز پس از اینهمه سال که از فوران آگاهی می گذرد می بینم که بسیار "ناتوانم"! بسیار بیشتر از بینشی که دارم… بسیار دردناک تر از "آگاهی" ای که بدان می بالم… با چشمان جغرافیادانم ناتوانی ام را روشن می بینم. اما درمانش را نمی شناسم. از چه جنس است؟ از کدام سو می آید؟ چگونه می آید؟ می آید؟

 

منبع:Iranian_Girls

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 9:14  توسط افسانه - خ | 

روزي از يك تعميركار معروف براي تعمير ديگ بخار فرسوده يك كشتي دعوت كردند. او چند سوال از مسوول كشتي پرسيد،‌ نگاهي به لوله هاي زنگ زده انداخت و به صداي سوت مانندي كه از دستگاه بر مي خاست، خوب گوش داد. سپس چكشي به دست گرفت و چند ضربه كوتاه به قسمت هايي از آن زد. دستگاه شروع به كار كرد. تعميركار آسوده از اين موضوع‌، محل را ترك كرد.
او صورت حسابي به مبلغ يك هزار دلار براي صاحب كشتي فرستاد. صاحب كشتي بسيار عصباني شد و براي تعميركار پيغام فرستاد كه تو فقط 15 دقيقه اين جا بودي. بهتر است شرح خدمات انجام شده را براي من بفرستي.
اين بود آن چه تعميركار براي صاحب كشتي فرستاد:
بابت چكش كاري قسمت مربوطه: 50 سنت
بابت تشخيص درست و دقيق: 50/999 دلار
جمع: 1000 دلار

منبع :روزنه

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 15:46  توسط افسانه - خ | 

اين داستان به اواخر قرن 15 بر مي گردد.
در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با 18 بچه زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي 18 ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد. در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 بجه) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد.
يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي بايست براي كار در معدن به جنوب مي رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد.
آن ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن هاي خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا برادرش را كه در آكادمي تحصيل مي كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشي هاي آلبرشت حتي بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصيلي او درآمد زيادي از نقاشي هاي حرفه اي خودش به دست آورده بود.
وقتي هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر براي موفقيت هاي آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال يك ضيافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ايستاد و يك نوشيدني به برادر دوست داشتني اش براي قدرداني از سال هايي كه او را حمايت مالي كرده بود تا آرزويش برآورده شود، تعارف كرد و چنين گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا مي تواني به نورنبرگ بروي و آرزويت را تحقق بخشي و من از تو حمايت مي كنم.
تمام سرها به انتهاي ميز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازير شد. سرش را پايين انداخت و به آرامي گفت: نه! از جا برخاست و در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد به انتهاي ميز و به چهره هايي كه دوستشان داشت، خيره شد و به آرامي گفت: نه برادر، من نمي توانم به نورنبرگ بروم، ديگر خيلي دير شده، ‌ببين چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندين بار شكسته و در دست راستم درد شديدي را حس مي كنم، به طوري كه حتي نمي توانم يك ليوان را در دستم نگه دارم. من نمي توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر، براي من ديگر خيلي دير شده...
بيش از 450 سال از آن قضيه مي گذرد. هم اكنون صدها نقاشي ماهرانه آلبرشت دورر، قلمكاري ها و آبرنگ ها و كنده كاري هاي چوبي او در هر موزه بزرگي در سراسر جهان نگهداري مي شود.
يك روز آلبرشت دورر براي قدرداني از همه سختي هايي كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پينه بسته برادرش را كه به هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصوير كشيد. او نقاشي استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاري كرد اما جهانيان احساساتش را متوجه اين شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را " دستان دعا كننده" ناميدند.
اگر زماني اين اثر خارق العاده را مشاهده كرديد،‌ انديشه كنيد و به خاطر بسپاريد كه روياهاي ما با حمايت ديگران تحقق مي يابند.  

 

منبع:روزنه

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 15:42  توسط افسانه - خ | 

رازهاي شخصيتي شما از زبان گل ها ( روانشناسي شخصيت)

  فروردين: گل رز

شما گاهي بدون فکر قبلي کاري را انجام مي دهيد. بسيار رک گو هستيد و عاشق مسافرت! اشتياق زيادي براي زندگي کردن داريد و پشتکارتان خوب است.

 ارديبهشت: گل نسترن

فردي صبور و پرطاقت هستيد و اراده بسيار قوي داريد. دوست داريد کارها را به آهستگي ولي به طور جدي انجام دهيد. خجالتي هستيد و قابل اعتماد. سعي مي کنيد از مشاجرات دوري کنيد.

 خرداد: گل ياس سفيد

رفتار دوستانه اي داريد. رک گو و پر حرف بوده و همين امر به جذابيت شما مي افزايد. مانند گل ياس، هميشه براي زنده کردن يک مجلس و معطر کردن آن حضور داريد. از رفتار بد ديگران سريع مي گذريد. براي رفاقت ارزش زيادي قائليد.

 تير: گل بنفشه

زندگي هميشه برايتان شيرين نيست و زياد يا فراز و فرودهاي آن مواجه مي شويد. به جاي داشتن درآمد جزيي به فکر درآمدهاي کلان هستيد. ذهن خلاقي داريد و به دنبال فعاليتهاي خلاقانه هستيد. در خانه بيشتر از همه جا احساس امنيت و آرامش مي کنيد.

 مرداد: گل شب بو

فردي با محبت، خونگرم، دلسوز اما کمي عصبي هستيد. غالباً از کمبود اعتماد به نفس رنج مي بريد و کمي نيز احساس ترس در شما ديده مي شود. برخي اوقات مردم از اخلاق خوب شما سوء استفاده مي کنند.

 شهريور: گل داوودي

جدي، متفکر و تا حدي انديشمند هستيد. در کارهايتان سرسختي و سماجت داريد و اين مسئله گاهي به ضرر شما تمام مي شود. به رغم آنکه شخص مهرباني هستيد اما برخي اوقات رگه هاي نامهرباني در شما نمايان شده ک اين مسئله ديگران را آزار مي دهد.

 مهر: گل زنبق

فرد مودبي هستيد. به سرعت عصباني مي شويد ولي خيلي سريع به حالت اوليه باز مي گرديد. از زيبايي لذت مي بريد. فرد محبوبي هستيد و سرشت سخاوتمندي داريد. ميل زيادي براي زندگي در شما موج مي زند و از انجام هر کاري لذت مي بريد.

 آبان: گل ارکيده

به سرعت تصميم مي گيريد و در انجام کارهايتان بسيار سريع و چابک هستيد. تغييرات شغلي شما را نمي ترساند که اين موضوع يکي از برتري هاي شخصيت شماست. توانايي استثنايي در سازماندهي کارهايتان داريد.

 آذر: گل مريم

احساساتي، صادق، باوفا، بشاش و خوش اخلاق هستيد، اما اگر بخواهيد مي توانيد همزمان روي ديگر سکه را نيز نشان دهيد. خانه را تنها پناهگاه مطمئن زندگي مي دانيد. کمال طلب و تا حدي رويايي هستيد که در برخي موارد اين رگه هاي شخصيتي به کمک شما مي آيند.

 دي: گل هميشه بهار

اهل رقابت و دوست بازي و قابل اعتماد و امين هستيد و خيلي علاقه داريد وقت خود را بيرون از خانه بگذرانيد. بسيار توددار و در واقع درون گرا هستيد، از شادي ديگران شاد مي شويد اما خود به سختي به آرزوهايتان دست مي يابيد.

 بهمن: گل گلايل

باهوش هستيد و مي دانيد چه مي کنيد. مي خواهيد همه امور مطابق ميل شما باشد که البته گاهي مي تواند به دليل عدم توجه به نظر ديگران برايتان مشکل ساز شود. اما در مورد عشق صبور هستيد. همواره اهدافي براي دستيابي داريد و واقعاً براي رسيدن به آنها تلاش مي کنيد.

 اسفند: گل نرگس

مهربان، با گذشت و بسيار تودار هستيدف به هيچ وجه خودخواه نيستيد. هميشه بهتربن را براي ديگران مي خواهيد. دوستانتان برايتان بسيار مهم هستند و قدر آنچه را که داريد مي دانيد. بين دوستان محبوب هستيد و در خانواده نظر شما بر ديگران ارجحيت دارد.

 

منبع : گروه مارشال مدرن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 10:53  توسط افسانه - خ | 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.

آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.

مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.

آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.

به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.

آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر جواب داد: آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

 

منبع:روزنه

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 14:38  توسط افسانه - خ | 
گابریل گارسیا ماركز:

آدمی فقط در یك صورت حق دارد به دیگری از بالا نگاه كند: و آن هنگامیست كه بخواهد دست دیگری كه بر زمین افتاده بگیرد تا او را بلند كند. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 8:34  توسط افسانه - خ | 

لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد: مي بايست "نيكي" را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرماني‌اش را پيدا كند.

روزي در يك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح‌هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود.

كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پر از رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم...!!!

"مي توان گفت: نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كي سر راه انسان قرار بگيرند."   پائولو کوئیلو

 

منبع: Marshal-Modern

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 10:5  توسط افسانه - خ |